خاطرات آسمان
  
 
 
آبان 1389
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


با خودم فکر می‌کنم خوبه که آدمها تو اوون وسطهای زندگی که معمولا فرصتی برای فکر کردن نیست بتونند تلاش کنند و یک غزل یا حتی یک بیت شعر حفظ کنند.


 
شنبه 22 فروردین ماه سال 1388

To be nobody but yourself -in a world which is doing its best, night and day, to make you like everybody else- means to fight the hardest battle which any human being can fight, and never stop fighting.  ~ E.E. Cummings


 
سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387

درب قفس را گشود 

رهایش کرد و پروازش را به تماشا نشست 

در پس سالها فاصله 

در پس هزارها دیواره نور 

دیگر دیدن خاطره‌ای بیش نبود 

لرزش احساس تن٬ دیگر سکوت مرگ بود 

بدون آوازش 

سکوت بندگی٬ زمانش بود 

دیگر خود قفس بود 

و محکوم به حبس در زمان 

عشق شاید مرضی باشد برای تسخیر کردن 

دوستی اما رهایی بخشیدن است 

به آسمانها سپردن 

و دعای خیر کردن 

اینچنین است که روزی 

تقدیر و حقیقت بودن 

آخرین درسش را خواهد آموخت 

تسلیم شدن 

 

در قفس زبان بریده خواهد شد 

اشک خواهد خشکید 

قلب خواهد پوسید 

و تنها تپش خاطره خواهد بود 

اما 

زیبایی جاودانه خواهد زیست


 
جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

سالی گذشت

پربار چو یک زندگی

گاه تند٬ گاه آهسته گذشت

گاه ایستاد٬ چون نگاه در لرزش برگ

تو عاشقانه ایستادی

من آموختم عشق را

من دوستانه ایستادم

و تو با تلخی تنهایی انسان آشناتر شدی

سالی گذشت٬ سالی تنها با تو و با من

با پایانی بی تو و بی من

سالی که در انتهایش

من و تو یک گره شدیم


 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
مرگ

دو روز پیش از ایران با نزدیکترین دوستم تماس گرفتند و گفتند که پدرش در کلاس درس سکته کرده و از دنیا رفته. این دوستم رو هفت ساله که می شناسم هم ورودی بودیم در فوق و دکترا رو هم با هم ادامه دادیم. تمام روز دلم گرفته بود و فکر می کردم ممکنه یک روز هم اینطور اتفاقی برای من بیافته، می خواستم احساس آن روزم رو احساس کنم. احساس می کردم هر روز که یک انسان نزدیک رو از دست بدهم بیشتر احساس تنهایی خواهم کرد، شاید مثل خدا. عجیبه وقتی که آدم به سنی برسه که همه فامیل و دوستان کوچکترند و تو آنها رو به هم پیوند می دهی فکر می کنم آن زمان آدم تنهاتر می‌شه. البته مرگ سن و سال نمی شناسه و هر کسی باید هر لحظه آماده باشه.

 

دیروز با دوستان دیگر صحبت می کردیم و حرف از غسل دادن جسد توسط فامیل نزدیک بود یا در قبر گذاشتن جسد. بعضی ها از این کار خوششان نمی آمد یا اظهار می کردند که فکر نمی کنند که بتونند این کارها رو بکنند. اما من فکر می کردم اگر یک انسان نزدیک من از دنیا بره دوست دارم جسدش را محکم در آغوش بکشم و تک تک خاطراتم را باهاشون مرور بکنم. تا اینجا نزدیکترین کسی که از دست دادم مادربزرگم بوده و هر وقت هم که ایران برم حتما می روم سر خاکش و هنوز هم باهاش حرف می زنم.

 

به نظر من مرگ برای دو دسته از آدمها آسونه: اول کسانی که باور (یقین) مذهبی دارند، دوم کسانی که انسانهای صادقی در زندگیشون بودند، اینقدر صادق که با مرگ هم زندگی کردند.

 

شاید یک روز ژن طول عمر هم پیدا بشه یا ژنی که مسبب مرگه! در قضیه مرگ شاید بیشتر از اینکه به خاطر کسی که رفته غمگین باشی باید غمگین بود به خاطر کسانی که موندند.

 

آرزو می کنم روح پدر دوستم شاد باشه.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 39031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها