خاطرات آسمان

شب سال نو

 

امروز آخرین روز کارم بود و از بچه ها خداحافظی کردم. خبر جدید اینه که دیگه لازم نیست برای کار جدید از این شهر بروم و به خاطر همین پیش مایک می مونم. این موضوع هم برای خودم بهتر بود (از خیلی بابتها) و هم مایک از موندنم خوشحال شد.

 

شب سال نو مایک یک برنامه اجرای دیسکو داشت تو کلوپ یکی از بیمارستانها. عصرش با اصرار به من گفت که با اینکه می دونم همیشه کلی بهانه داری (I know you’ve got bunch of excuses) اما امشب تو هم بیا و شب سال نو را تنها خونه نشین. بالاخره قبول کردم.

 

ساعت هشت تو کلوپ تازه مایک برنامه اش را شروع کرده بود که سو و سه تا دختر ده پانزده سالش اومدند. سو حدود چهل سالشه و شوهرش فوت کرده و با مایک یک حالت نامزدی دارند و احتمال زیادی داره که تا دو سه سال دیگه ازدواج کنند. به هر حال سو و دختراش و من دور دو تا میز گرد کوچولو نشستیم، اونهم درست کنار اسپیکرهای دیسکو مایک که گوش آدم را سوراخ می کرد! و جالبه تو این صدای وحشتناک من و سو کلی با هم حرف زدیم (بعد از تمام شدن برنامه من تازه متوجه شدم صدام گرفته شده اینقدر مجبور بودم با سو بلند حرف بزنم). این اولین بار بود که با سو از نزدیک آشنا می شدم و خیلی ازش خوشم اومد. در کل مایک و سو خیلی به هم می آیند. هر دو تاشون اهل جک و خنده اند، از سیگار متنفرند، مصرف مشروبات الکلشون شدیدا سوشاله (خیلی کم)، هر دو یک کم اضافه وزن دارند، هر دو شون مهربونند، ... .

 

 کارکنان بیمارستان که بیشترشون پرستار و دکتر بودند اکثرشون سن متوسطی داشتند (معمولا جوونها ترجیح می دهند بروند جاهای دیگه). یکی دو نفر خانوم با بچه های کوچولوشون می رقصیدند ولی اکثر مردم نشسته بودند و روی صندلی خودشون رو تکون می دادند! سو و بچه ها هم اگه آهنگ خاصی می رسید که رقصش رو بلد بودند می رفتند و چند دقیقه ای می رقصیدند. من هم بعضی وقتها می رفتم پیش مایک ببینم چطور دیسکو رو می چرخونه. حدود ساعت نه و نیم یکی دیگه از دوستهای مایک (سایمون) اومد و مستقیم رفت پیش مایک و تا آخر برنامه اونجا بود.

 

ساعت یازده و نیم دیگه نیم ساعت بیشتر تا سال تحویل نمونده بود و دیدم دیگه گوشهام سنگین شدند و بلند شدم چند دقیقه رفتم بیرون هم هوا بخورم و هم گوشهایم  نفسی بکشند. یادمه دفعه قبلی هم که اینطور دیسکویی بودم مراسم سال تحویل ایرانیها در لندن بود که با یکی از فامیلهام رفته بودم (که باز چون برگزار کننده هاش فامیل فامیلون بودند ما رو بردن نشوندند درست کنار اسپیکرها! یادمه بعد از اون برنامه دو روز سر من درد می کرد).

 

ساعت دوازده نیمه شب بود که مایک اعلام کرد که وارد سال 2006 شدیم و همه همدیگر رو بوسیدند و برای هم سال نو خوبی آرزو کردند [البته معمولا مردها همدیگر رو نمی بوسند]. جو پر احساسی بود و همه چشمهاشون یک کمی خیس شده بود (مخصوصا یکی از دخترهای سو). مایک آهنگ خاصی داشت درست برای زمان سال نو که اون رو پخش کرد. همه دستهاشون رو حلقه کرده بودند به هم و می رقصیدند. این اولین بار بود که سال نو میلادی رو تو یک جو کاملا انگلیسی گذروندم. خیلی خوبه که آدم با فرهنگ و شرایط زندگی مردم دیگه آشنا بشه.

 

سو و دخترها ساعت دوازده و نیم و من و مایک ساعت یک برگشتیم خونه. اگر چه خسته بودم اما خوشحال بودم که به این مراسم رفتم. فردای اون شب که از خواب بیدار شدم سرم درد نمی کرد و اوضاع خیلی بد نبود.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)